رفتم پاکستان؛ کشوری عجیب، پیچیده و تماشایی، با حدود ۲۵۰ میلیون نفر جمعیت و بافت اجتماعیای که حتماً باید آن را از نزدیک دید.
به قول اقبال لاهوری:
«به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی
چو خس مزی که هوا تیز و شعله بیباک است»
پیش از سفر، فکر میکردم با کشوری خشک روبهرو خواهم شد؛ اما وقتی به اسلامآباد و ایالت پنجاب رسیدم، تصویر دیگری دیدم؛
مردمی سبز، سرزمینی سبز و ساده، و فرهنگی که با همه پیچیدگیهایش، نمیتوانی دوستش نداشته باشی.
اولین گزارش من از این سفر، روایت چوب است؛ از درخت تا بازی پرهیجان کریکت.
روایتی از کمپانی زیبای ذوالفقار ملک؛ جایی که چوب، مهارت و عشق به کریکت، کنار هم قرار گرفتهاند تا بخشی از تجهیزات این بازی برای تیمهای بزرگ جهان ساخته شود.
ذوالفقار ملک برای من فقط صاحب یک کمپانی نبود؛ مردی بسیار دوستداشتنی، با دلی بزرگ، عاشق میوه، مهماننوازی و پذیرایی از آدمهایی که به خانه و کارگاهش میآیند.
ملک و پسران، تجهیزات و امکانات کریکت را برای تیمها و بازیکنان مختلف جهان تولید میکنند؛ از دل همین کارگاه، چوبی متولد میشود که قرار است در یکی از هیجانانگیزترین ورزشهای جهان به پرواز درآید.
استاد ملک، یکی از خاطرات زیبای این سفر بود؛
خاطرهای از پاکستان، از چوب، از کریکت و از آدمهایی که گاهی یک دیدار کوتاه با آنها، تبدیل به بخشی ماندگار از �
دیدگاه خود را بنویسید